دمت گرم و سرت خوش باد،
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.
حسابت را کنار جام بگذارم؛
چــه می گویی که بیگه شد؟ سحر شد، بامداد آمد!
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست؛
حــریفا، گوش سرما برده است این! یادگــار سیلی سرد زمستان است..
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین،
درختان اسکلت های....بلورآجین.
زمین دل مرده، سقف آسمان کوتاه! غبار آلوده مهر و ماه........
زمـــــــــستــان اســــــــت.........
محمد اخوان ثالث
مژده دهـــــید باغ را بوی بــــــهار می رسد
که نالانــم مـن از این چرخ گــــردون
بسی خوشحال و بس غافل نشیند
که گـــــریان از غــم دوری نـــشیند
بگوید این یکی از ظلم و کـــفرش
هــــــمان اســـــــتاد پرجور زمـانی
کـــه او مـکــــرّراً پـشت کـــرده بر او
پیام فرشاد «داغ» - فروردین ماه ۱۳۹۰
ماهی دارم پرنور...
پیام فرشاد«داغ» - فروردین ماه ۹۰
که جمال سرو بستان و کمال مــاه داری
تو به انــدرون جــان آی که جایگاه داری
به کدام جنس گویم که تو اشتباه داری
که قبول و قــوتت هست و جمال و جاه داری
چه کنم به سرخ رویـی که دلی سیاه داری
مگر آن که ما ضعـیفیم و تو دستگاه داری
همه بد مکن که مردم همه نیکخواه داری
چه کنند از این لطافت که تو پادشاه داری
نـــه چنان لطیف باشد که دلی نگاه داری
همه شب چنو نخسبی و نظر به راه داری
سعدی
مرا خود جز تو در خاطر، کسی دیگر نمیآید
نهال قامتت سر و ست، از آن در بر نمیآید
دل از دستش برون آرم، ولی دلــبر نمیآید
به هــر بابی که کوشیدم از آن در درنمیآید
زیاد لعل او یـاد از مـی و سـاغر نمیآید
بگو با ماه من کامشب، چرا خوش بر نمیآید
سلمان ساوجی
این همه راه میان من و تو ؛ میان ما و شما و میان همه چیز...
چرا یکی این کند و یکی آن ؟
چرا یکی دروغ را کژی خواند و یکی آن را مصلحت و راستی؟
چرا یکی با خلق تو صداقت پیشه کند و یکی سیاست؟
و چرا یکی تو را خدا خواند و یکی هدا خواند و یکی ندا خواند؛ و آن یکی اله !
«اللهم صل علی محمد و آل محمد» !!
تو پاسخم از او بگیر...
چگونه یکی از تو قضا و قدر ببیند و آن یکی فریب و غدر ؟
چگونه یکی تو را می ستاید؛ آن یکی آثارت می زداید ؟
خسته ام از رفتارت... یک رنگ باش! مرد باش...! زن باش...!
برکن این نقاب هزار لایه ی خویش!
چه غنیمت حاصلت شد؟ از کارزار باری به هر جهت؟
به در آی از این جامه ی آفتاب پرست...
رنگ من سرخی عشق...
رنگ تو چیست؟ هان؟
زردی یأس؟ یا که آبی زیبایی ها؟ نکند سبزی برگ؟
برخی هم، می خوانندت به سیاهی شب...
من که در تو رنگ بی رنگی دیدم... ای امان از جامه ی تو
گاهی تو را چون رنگین کمان آسمان... هفت رنگ و پر زرق و برق می دانند
اما من نه!
در کمان تو، هفت نیرنگ ببینم...درست!
2عدد رنگ، نه نیرنگ... مضاف است
یکی رنگ بی رنگی محض... یکی رنگ شب، سیاهی... خود مرگ
پس مرا با تو چه حرف است روزگار؟
خلق تو چرا چنیند؟ چرا؟
مثلاً خود من...
آنچه می خواهم ندارم... وانچه دارم نمی خواهم
مثلاً اطرافیانم...
نتوانند قدر «سرکش کاف» به خود انعطاف، پذیرند
فقط همچون «الف» ِ راست ؛ صاف و خشک می نشینند...
عاقبت از خشکی خود روی خوش به خود نبینند...
چرا...؟
محملش خون شقایق... رنگ او رنگ سیاه...
مگذارش این بار! تا که بادی... مردی.... شاید هم یک حیوان...
غافلانه لگدش کند، بکوبد!
از درون ساقه ی خون دل خورده ی او... جان شیرینش بروبد...
مگــــــــــذار!
کاین داغ و شقایق؛ بی جان، بی هم...
دو پیکر ِ بی جان و نفس... دو پرنده، بی بال در قفس... و دو جسم اند! همین!
پیام فرشاد «داغ» - اسفند ماه ۸۹
بسم الله ای صـــور نـوید
ای صاحــب دور و بعـــید
ای طاهــــر ذات پلـــید
ای خـــالق ِ هر عــالـمـی
ای کـه صبــوری دادمــی
ای کــه تـو محکم خواهمی
از لــطف تو فــارغ شــدم
ایـنک به لـطف و صـنع تو
بــر عاشــقـی فـائـــق شدم
عاشـقــــــم ، تـاوانـــم بده
لیـــکـن فــــراق ِ او، مــده
ایــــن درد دیــریـنـم، مده
مـــن ســوختم اندر حـریق
امـــا بـه شـــوق وصـــل او
من شـاد بــودم و غـریـق
هـــردم شتـابان مـی دوم
باشــد کـه دست قـدرتت
او را بـیـــــارد بـــر بـرم
تر گـشـته از چـشمان تــن
گفت سعدی خوش سخن :
من خود به چشم خویشتن
دیـدم کـه جانم می رود...
ایـن دل شکـسـته ای خـدا
درهـــای بـسته را گــشا
مــــگـذار ایـن عـزم و طلـب
ســوزانـده گــردد ؛ مـا جــدا
غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم
بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم
تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم
کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم
طلب از سایه میمون همایونی بکنیم
تا به قول و غزلش ساز و نوایی بکنیم
حافظ
پیام فرشاد «داغ»
پیام فرشاد «داغ»-بهمن ماه ۱۳۸۸
در رفــتـن جـــان از بــدن
گـــویند هر نوعی ســـخن
من خود به چشم خویشتن
دیــدم کــه جانـم مــی رود
گر چه پیوسته به هم می گوییم که غم ما کم نیست
اما به درستیکه غم ما هم غم نیست ...
غم ما را از دل؛ استکان عرقی، شیشه آبجویی میشوید...
مریم فرشاد
به نام خدا
خـدا! خــدا! خـــدا! این چه سری است؟ چه رازیست؟ چه حکمت، چه منطق و چه فلسفهایست که اینگونه با ذکر نامت آرام میشوم، چه رسد به یادت، به درک حضورت.
خیلی خوب هست که هستی و میخواهم این را فریاد بزنم که دلم گرفته، نه از این دنیا و نه از دنیویان، از خودم!
تنها خودم میتوانم درک کاملی از این همه نعمت و لطف که بر من ارزانی کردی، داشته باشم و در عوض...شدم داستان لاف عشق دروغ!
شکر و سپاس لفظی را مینهم در طبق خویش یارب.
ا.ا- 18 فروردین ماه 86 – تهران
ای غم سوزان من! بسوزان خانه و کاشانه ام را...
ای نهانخانه ی حسرت! در آغوش کش...
در آغــــوش کش آن همه تنهایی و این همه رسوایی را...
در آغوش کش؛ ای تنها مأمن همیشیگی ام!
ای سراپرده ی غفلت! خوش آمدی... مرا خوش یافتی در این آشفتگی...
خوش آمدی... که منم آن مجروح غم زده، مبهوت و بهت زده... که شتابان پیروزیت را جشن گرفتم......چه بیهوده!
و ای کاش بیهوده!
ای کاش بی اثر!
ای کاش عـــبـــــث...!
جشنی که به سوگش می نشینم.... و باز تو مرا می خندانی... آری! در سوگ مرا می خندانی!
ای ندامتگاه عـزّت! بخوان مرا.... بخوان...
می خوانی؟
پایش ندارم....دستم بگیر...
گرفته ای؟
تابش ندارم... مرا ببر!
می دانم! پیش از این برده ای مرا...لیک خود ندانستم که چه داشتم... و چه کاشتم...
ای غم سوزان... خانه و کاشانه ام حیف است...
بسوزان من ِ بی تن؛ تا بماند تن ِ بی من........
پیام فرشاد «داغ»-مهرماه ۱۳۸۸
مریم فرشاد
به نام خدا
کنون باید نوشت، در سراپرده عشق.
از معشوق یا معبود، هر چه هست از او باید گفت، از آن وجودی که موجود نیست، از آن نگاهی که از دیده نیست، از آن صدایی که از حنجره نیست و از آن نفسی که عاری از نفس است.
نمیدانم که امروز جه رنگی است، سبز، آبی یا چون رنگین کمان؟
نمیدانم که باید بروم یا که باز بمانم، نگران؟
عجب از دوستان دارم که کنون همگی در گذرند، لیک میمانم و این دو سه لحظه را غنیمت میشمارم.
چند لحظه، چند گام و چند آنی که از پس آن، طلوع خواهد کرد آن لحظه خاموش، اما گذران!
گذران از بدو تولد تا به آن موقع که میخواندتم سفیر عشق برای طیران.
گویند توشهای باید داشت از برای عرضه! کالا یا متاعی که تدارکش در مزرع حال است، ولی من نه به دنبال متاعم، نه کالا، نه توشه، نه سودای تجارت دارم و نه داد و ستد که بعد از آن لحظه خاموش به یک چیز میاندیشم، آن حقیقت بزرگ که خود، میداند به جز سپردن خود به دریای بخشایش او، هیچ متاعی ندارم.
من در این ناآباد پی هیچ نمیگردم.
ا.ا. - 16 فروردین ماه 86 – تهران
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن ســرو خرامان نرود
استاد عباس فرامرز؛ کسی که استاد موسیقی مرا به من معرفی کرد؛ غروب سه شنبه، ۱۷/۰۶/۱۳۸۸ از بین ما پر کشید و به دیار ثبات شتافت.
...غمی افزود مرا بر غم ها...
این هم مثل غزل های قبلی لسان الغیب بیت های بیشتری داشت اما؛
این دو بیت حقیقتا حرف دل من بود. به همین دلیل جرأت کردم و دو بیت اول غزل را جداگانه در وبلاگ قرار دادم.
دست شفاعــت هر زمان، در نیکنامـــی می زنم
دامی به راهی می نهم، مرغی به دامی می زنم
حافظ
...
فریدون مشیری
سلام
با نام او آغاز کردم که سلام، نیز نام اوست.
حال باید نوشت، چون زمان درازی است که میخواهم بنویسم، اما چه و چگونه؟
گاهنامه یا خاطرات؟ خیال ها یا اندیشه ها؟ با کدام دانش، با کدامین آگاهی...
نمیخواستم آهنگین و موزون بنویسم، ولی طبیعت درونی بشر، من را نیز به این سمت کشید.
برای خودم زیاد نوشته بودم که خیلی از آنها را اکنون، دیگر ندارم. اینک نخستین بار و شاید آخرین بار، برای دوستانم مینویسم و منتظر بازخوردهای ارزشمند ایشان نیز هستم.
بیان چند مورد را لازم می دانم. نخست آن که بیمبالغه تلاشم بر استفاده از واژگان پارسی بوده است و در کنار آن سعی شده است، نحوه نگارش نیز رعایت شود. لذا در موارد اشتباه پیشنهاد جایگزین را ارج می نهم. دو، این که سعی بر دوری از لحن بازاری، به دلیل ارزش بالایی است که برای نگارش قایل هستم. سه، آراستن نوشته، به سخن های بزرگان، در آینده مورد توجه است.
دوست دارم از خــــــــــدا بنویسم، از پروردگاری که بود، هست و خواهد ماند، که این نامیرایی و حضور، دلیل خداوندی اوست.
نوشتن در ذات خود سخت است، چه آن وقت که از یکتای انصاف بخواهی بنویسی.
بیاییم این حقیقت بزرگ را پیوسته به یاد داشته باشیم که: « او، همیشه و همه جا با ما بوده است و خواهد بود، از آغاز تا انجام ». و درک این، خود، سپاس، پرستش، نعمت و سعادتی بس نایاب است.
بیاییم اگر به الزامات کیش و آئینی اعتقاد نداریم، اگر از محدودیت های مذاهب گریزانیم، اگر از نصایح و پندهای عام و خاص دلخوریم، فقط و فقط او را قبول داشته و بر این اندیشه و باور، همیشه باشیم، که او همواره با ماست، و به همان یگانه سوگند، که این، ما را برای ابد بس است.
ا.ا. - 12 بهمن ماه 85 - تهران
خـــــدا را با که ایـــــن بازی تــــــوان کرد؟
خیالــــــش لـــطف های بی کـــــــران بود
کــــه با ما نرگـــس او ســـــــر، گران کرد
طبیــــــــبم قصــــــــــد جــــان ٍ ناتوان کرد
صــــــــراحی گــریه و بربط فغـــــــــان کرد
کــه درد اشتـــیاقـــم قصـــــد جــان کــرد
کـــــــه یار ما چنین گفت و چــــــنان کرد
که تیر چشــــم آن ابرو کمــــــــان کــــرد
حافظ
دل به دلم نـِـــه، کــــــه تو گمشــــده را یافتــــی
طبـــــل خــدایـــی بزن، کــایــــن ز خدا یافتـــــی
آن که ز جا برتر اســـت، خــواجه! کجا یافــــتی؟
یار منـــــی بعـــد ازیــن، یــــار مـــــرا یــــافـــتـی
تـــا کــــه بــــگویم ترا، مـــن کــه «که را یافتی»
پنجــه گشــا چون کلید، قــفــل گشـــا یـــافتی
مولانا
که در خیلت به از مـا کم نبـــــاشد
ولیکن چون تو در عالم نبــــــــاشد
که سرو راست پیست خم نباشـد
که رویـت بینـــــد و خــــرّم نباشــد
که با من می کنی، محکم نباشد
پــری را بـــا بـــنــی آدم نــبــاشــد
که هیچـــم در جهان مرهم نباشد
که بخـل و دوســتی با هـم نباشد
که طیــب عیش بی همدم نباشد
که غم با یـــــار گفتن غـــم نباشد
که هـــرگـــز مــدّعـی محرم نباشد
سعدی
گره از كــار فـــروبســـته ما بگشـــايــنــد
دل قوی دار كه از بهر خــــدا بــگـشــايند
بس در بسته به مفتاح دعــا بــگـشايند
تا حريفان همه خون از مژه ها بگشايند
تا هــمه مـغبچگان زلـف دوتـا بگشاينــد
كه در خـــانــه تـــزويــر و ريــا بـــگشـايند
كه چــــه زنّار ز زيرش به دغا بگشايــنـد
حافظ
كـــه چنــد دشمنی از بهر حرص و آز كنــيم
به راه سعی و عمل فكر بــرگ و سـاز كنيم
وجود، فــارغ از انديــــــــشـه و ســـاز كــنيم
بيا رويم سـوی مـســجــد و نـمـــاز كــنـيــم
اگــر كه گــوش بــه پـنـد تو حيـله ساز كنيم
بخلوتي كه تو شاهــد شوی چه راز كنــيـم
نــــوازشـــی نشنــيــــدم تـــا كه نـــاز كنيم
كه ما اشاره بدان زخــم جانـــگــداز كــنيــم
نه قصّه ای از نشيـــب و نــه از فـــــراز كنيم
اگر كه پــــای ازيــــن بيـــــشــتــر دراز كـنيم
بــــــروی دشــــمن خود در چــگونه باز كنيم
حـقـيــقـت اســت چرا صحبت از مجاز كنيم
پروين اعتصامی
خونــــی شـودت دل ز دل خــــــون شـــــده مـــن
تو دانـــــی و بــــس حــال دگــرگـــون شـــده مــــن
زيــــن آتـــش از ســـينـه گـــردون شــده مــــن
با خــاك بــبيــنی تـــن هـــــــامــــــون شـــده مـــن
گو: دام تو، ای عـــاشــق مــجـــنــون شــده مـــــن
گفتــــی بـــــنـــگر طــــرّه چـــــون نــــون شــده من
هــــنـــــــدو بــچــه ای را بــــــشبيخون شــــده من
مقـــبــــول تـــــرا از دل مــــفتــــون شــــده من
هــــــم طــــبع ســــخــن پــــرور مـــوزون شده من
عطار
شب نشيــن كوی سربازان و رندانم چو شـمع
همچـــنان در آتــش مــهر تو خنــدانم چو شمع
كي شدی روشن به گيتی راز پنهانم چو شمع
ايـــــن دل زار نــزار اشــــك بارانــم چــــو شــمع
ورنــه از دردت جـــهانـــی را بسوزانم چو شـمع
با كــمال عشــق تــو در عيـن نقصانم چو شمع
تا در آب و آتـــش عـشـقـت گدازانـــم چــو شمع
چــهره بنــــما دلـبـرا تا جــان برافشانم چو شمع
تا منّـور گــردد از ديـــدارت ايــــوانـــم چــو شــمع
بس كه در بـيــماری هــجــر تو گـريـانم چو شمع
آتـــش دل كـــی بــه آب ديــده بنشانم چو شمع
حافظ